صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 25
  1. #1

    داستانهای اهالی شهر مجازی!

    سلام اهالی شهر!
    تو این صفحه قراره داستانهایی رو بذارم که با کمک نویسنده های همین شهر نوشته شده!
    ویرایش توسط محمدعلی جمالزاده : جمعه ۰۲ فروردین ۹۲ در ساعت ۰۴:۳۵ بعد از ظهر

  2. #2
    داستان اول: هفت سین
    نویسندگان: مهتاب، مریم گلی، a2 ، tamiya، نسترن رنگارنگ


    فقط دو ساعت مونده بود تا سال تحویل و ما هنوز هفت سین نداشتیم. همه گیج ومات و مبهوت بودیم وبه دور خودمون می چرخیدیم. تو این فکر فکر بودیم که چه طور می تونیم یه سفره بندازیم! نرسیده بودیم کارای عید رو انجام بدیم، آخه یه چندوقتی مامان بزرگ مریض بود و مامان پیشش بود. گفتیم حالا که مامان بزرگ خوب شده و مامان اومده خونه شاید بشه یک سفره ی کوچولو بندازیم. اگر بدون هفت سین سال رو تحویل می کردیم خیلی دلم می سوخت. همین جوری که من و خانواده ام داشتیم فکر می کردیم که هفت سین از کجا بیاریم. با شجاعت تمام به سمت یخچال رفتم و با دیدن سیب سرخ و سالمی که مادر برای هفت سین اماده کرده بود حسابی کیفور شدم! خواهر کوچولوم از توی اتاق بدو بدو با یه مداد سبز اومد کنار گفت بیا آجی !
    تورو خدا بیا از اون سبزه خوشگلا برای من بکش. از همون سبزه ها که جلو گوسفندم میذاری نمیخوره! خندید و گفت زود باش منم با اون مداد یه سبزه خوشگل رو کاغذ کشیدم و بعد مداد رو گذاشتم کنارش...حالا سبزه هم جور شده بود گرچه مصنوعی بود، اما چاره ی دیگه ای نداشتم! نگام به ساعت بود یه ربع گذشته بود ساعت تیک تاک میکرد و با گذر ساعت تپش قلبم بیشتر میشد.

    یه هو خواهر کوچیکم با اون صدای قشنگش گفت مریم تو ام برو سنبل تو باغچه رو بکن و بیار این جا.......... مامان و بابا شما هم سفره رو اماده کنین! همه به فکر یه سفره ی هفت سین قشنگ بودند. زمان کم بود همه به سر عت کار ها رو انجام میدادند!
    حالا باید سیر پیدا میکردم... سفره هفت سین دون سیر که نمیشد! رفتم وکل آشپزخونه رو هول هولکی گشتم. آخرش زیر یخچالمون یک سیر پیدا کردم. تو اون زمان سیر برام مثل طلا بود! باتمام شوق پریدم پیش مامان وبابا وسیر رو گذاشتم رو قلبم و گفتم خداجونم دوستت دارم واسه خاطر همین یه ریزه سیر که داره می گنده!

    اینجا بود که چشم به گوشیم افتاد سیم کارتو درآوردم و یکی از سین هارو پیدا کردم! مامانم سیم کارت و دید و گفت این چیه دیگه ؟؟

    گفتم سیم کارت ..

    گفت پ ن پ من گفتم کارت شارژ..
    داداش بزگم یهو عصبانی شد وگفت آخه دختر سیم کارتم جز سین ها ست؟ چی کار میکنی تو دختر؟ اینجا جای بچه بازی نیست که! منم جلوش وایسادم وگفتم بهتر از هیچه که! عصبی شد و دستشو برد بالا منم رفتم تو فاز هندی وگفتم بزن داداش، بزن تا بفهمم چقدر دوستم داری! بزن تا بفهمم یک بزرگتر بالا سرمه و در کمال ناباوری داداشم منو بوسید و گفت پس بیا این سیب زمینی هم بذار تو سفره! توقع داشتم بزنه!
    پدرم وارد هال شد...چشمش به سیم کارت که افتاد زد زیر خنده...حالا نخند کی بخند! یه نگاه به ساعت رو مچش کرد و برق شیطنت از چشماش هویدا شد... فهمیدم میخواد چی کار کنه... ساعتو در اورد و گذاشت تو سفره!
    حالا سیب و سیر و سبزه و سیم کارت و ساعت داشتیم... همه اینها بودند اما یه **** دیگه! مادرم به شوخی گفت: « فقط سیبیل باباتون کمه!»
    بابا هم در کمال ارامش یه تار سیبیل گذاشت توسفره!
    صدای خنده من و مادرم و خواهر کوچولوم بود که بلند شده بود!

    یه باری بابام رفت سمت کتش و برگشت. من فکر کردم عیدی تو راهه! سوئیچ ماشین....اره دیگه داره جور میشه
    وای همه سینا امدن ... مامانم گفت «تمام سینها جور شد به لطف شیطنت شما ... ببینم جای ماهی چی میذارین؟!»

    یهو متوجه شدم که ماهی گلی نداریم! اگر خواهرم میفهمید خونه رو روی سرش میذاشت! در حالی که یک ساعتو نیم به تحویل سال مونده بود دویدم بیرون. بابا گفت : « کجا میری؟ » منم همون طور که داشتم می دویدم داد زدم « الان بر میگردم بابا » و بعد زدم تو کوچه....
    اینجا بود که شانس آوردم! اخه آقا قاسم فقط یه دونه ماهی براش مونده بود! همین جور که داشتم شاد و خندون می رفتم تا ماهی رو بذارم سر سفره یه هو ماهی قرمز از دستم افتادو مُرد. حالا نمی دونستم چی کار کنم. با خودم گفتم ای ماهی رو می ذارم توی تنگو می برم تا سال تحویل بعد وقتی سال تحویل شد می ندازمش دور و یه ماهیه دیگه می خرم ..اما نه نمیشد. ای وای زمان نداریم برای سال تحویل حالا چی کار کنیم؟!
    با خودم گفتم برم از دوستم یکی از ماهیاشو قرض بگیرم! دویدمو دویدم سر کوچه رسیدم دوستمو با باش رو دیدم ....پرسیدم ماهی داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بله .....گفتم چندتا ؟ دوستم گفت یه دونه!
    گفتم: «تو که... تو که دوتا خریده بودی...»
    گفت: «آره ولی یکیشونو دادم به دختر خالم...»
    منو میگی انگار دنیا رو سرم خراب شده بود!
    فکرشم نمیکردم یه روز ماهی به این کوچولویی برام دردسر بشه!
    یهو یه فکری به سرم زد. یادم اومد دوستم اکواریوم داره اون خیلی ماهی دوست داره! رفتم در خونش و بلند داد زدم آکواریوم....
    آره آکواریوم همه داشتند به من نگاه میکردند ومنم داشتم میپریدم بالا آره همسایه بغلیمون آکواریم داره رفتم خونشون گفتم سلام همسایه! به کمکت احتیاج دارم! یکی از ماهیاتو بهم قرض می دی؟
    اونم لج کرده بود منم داشتم التماس میکردم فقط45دقیقه دیگه مونده بود که یهو خواهر کوچیکم سرشو از پنجره آورد بیرون و گفت تا 5 دقیقه دیگه سال تحویل می شه ها!
    دست خالی برگشتم سمت خونه! پله ها رو دویدم بالا!
    به هر دری زدم ماهی جور نشد. اما لحظه ی سال تحویل به خونه رسیده بودم و پیش خونواده م بودم! در این حین صدای توپ تحویل سال زده شد.
    همین که توپو زدن خواهرم با یه ماهی پلاستیکی اومد. اونو انداختیم توی اب حالا عیبی نداره! اینم یه جورشه دیگه! خلاصه که خاطره ی این سفره هفت سین چیدن واسه همیشه تو فکر هممون می مونه!


  3. #3
    خیلی قشنگ بود آفرین به همشون
    نی نی توپولوی بابا گلدون


  4. #4
    moonrise
    Guest
    نقل قول نوشته اصلی توسط محمدعلی جمالزاده نمایش پست ها
    داستان اول: هفت سین
    نویسندگان: مهتاب، مریم گلی، a2 ، tamiya، نسترن رنگارنگ


    فقط دو ساعت مونده بود تا سال تحویل و ما هنوز هفت سین نداشتیم. همه گیج ومات و مبهوت بودیم وبه دور خودمون می چرخیدیم. تو این فکر فکر بودیم که چه طور می تونیم یه سفره بندازیم! نرسیده بودیم کارای عید رو انجام بدیم، آخه یه چندوقتی مامان بزرگ مریض بود و مامان پیشش بود. گفتیم حالا که مامان بزرگ خوب شده و مامان اومده خونه شاید بشه یک سفره ی کوچولو بندازیم. اگر بدون هفت سین سال رو تحویل می کردیم خیلی دلم می سوخت. همین جوری که من و خانواده ام داشتیم فکر می کردیم که هفت سین از کجا بیاریم. با شجاعت تمام به سمت یخچال رفتم و با دیدن سیب سرخ و سالمی که مادر برای هفت سین اماده کرده بود حسابی کیفور شدم! خواهر کوچولوم از توی اتاق بدو بدو با یه مداد سبز اومد کنار گفت بیا آجی !
    تورو خدا بیا از اون سبزه خوشگلا برای من بکش. از همون سبزه ها که جلو گوسفندم میذاری نمیخوره! خندید و گفت زود باش منم با اون مداد یه سبزه خوشگل رو کاغذ کشیدم و بعد مداد رو گذاشتم کنارش...حالا سبزه هم جور شده بود گرچه مصنوعی بود، اما چاره ی دیگه ای نداشتم! نگام به ساعت بود یه ربع گذشته بود ساعت تیک تاک میکرد و با گذر ساعت تپش قلبم بیشتر میشد.

    یه هو خواهر کوچیکم با اون صدای قشنگش گفت مریم تو ام برو سنبل تو باغچه رو بکن و بیار این جا.......... مامان و بابا شما هم سفره رو اماده کنین! همه به فکر یه سفره ی هفت سین قشنگ بودند. زمان کم بود همه به سر عت کار ها رو انجام میدادند!
    حالا باید سیر پیدا میکردم... سفره هفت سین دون سیر که نمیشد! رفتم وکل آشپزخونه رو هول هولکی گشتم. آخرش زیر یخچالمون یک سیر پیدا کردم. تو اون زمان سیر برام مثل طلا بود! باتمام شوق پریدم پیش مامان وبابا وسیر رو گذاشتم رو قلبم و گفتم خداجونم دوستت دارم واسه خاطر همین یه ریزه سیر که داره می گنده!

    اینجا بود که چشم به گوشیم افتاد سیم کارتو درآوردم و یکی از سین هارو پیدا کردم! مامانم سیم کارت و دید و گفت این چیه دیگه ؟؟

    گفتم سیم کارت ..

    گفت پ ن پ من گفتم کارت شارژ..
    داداش بزگم یهو عصبانی شد وگفت آخه دختر سیم کارتم جز سین ها ست؟ چی کار میکنی تو دختر؟ اینجا جای بچه بازی نیست که! منم جلوش وایسادم وگفتم بهتر از هیچه که! عصبی شد و دستشو برد بالا منم رفتم تو فاز هندی وگفتم بزن داداش، بزن تا بفهمم چقدر دوستم داری! بزن تا بفهمم یک بزرگتر بالا سرمه و در کمال ناباوری داداشم منو بوسید و گفت پس بیا این سیب زمینی هم بذار تو سفره! توقع داشتم بزنه!
    پدرم وارد هال شد...چشمش به سیم کارت که افتاد زد زیر خنده...حالا نخند کی بخند! یه نگاه به ساعت رو مچش کرد و برق شیطنت از چشماش هویدا شد... فهمیدم میخواد چی کار کنه... ساعتو در اورد و گذاشت تو سفره!
    حالا سیب و سیر و سبزه و سیم کارت و ساعت داشتیم... همه اینها بودند اما یه **** دیگه! مادرم به شوخی گفت: « فقط سیبیل باباتون کمه!»
    بابا هم در کمال ارامش یه تار سیبیل گذاشت توسفره!
    صدای خنده من و مادرم و خواهر کوچولوم بود که بلند شده بود!

    یه باری بابام رفت سمت کتش و برگشت. من فکر کردم عیدی تو راهه! سوئیچ ماشین....اره دیگه داره جور میشه
    وای همه سینا امدن ... مامانم گفت «تمام سینها جور شد به لطف شیطنت شما ... ببینم جای ماهی چی میذارین؟!»

    یهو متوجه شدم که ماهی گلی نداریم! اگر خواهرم میفهمید خونه رو روی سرش میذاشت! در حالی که یک ساعتو نیم به تحویل سال مونده بود دویدم بیرون. بابا گفت : « کجا میری؟ » منم همون طور که داشتم می دویدم داد زدم « الان بر میگردم بابا » و بعد زدم تو کوچه....
    اینجا بود که شانس آوردم! اخه آقا قاسم فقط یه دونه ماهی براش مونده بود! همین جور که داشتم شاد و خندون می رفتم تا ماهی رو بذارم سر سفره یه هو ماهی قرمز از دستم افتادو مُرد. حالا نمی دونستم چی کار کنم. با خودم گفتم ای ماهی رو می ذارم توی تنگو می برم تا سال تحویل بعد وقتی سال تحویل شد می ندازمش دور و یه ماهیه دیگه می خرم ..اما نه نمیشد. ای وای زمان نداریم برای سال تحویل حالا چی کار کنیم؟!
    با خودم گفتم برم از دوستم یکی از ماهیاشو قرض بگیرم! دویدمو دویدم سر کوچه رسیدم دوستمو با باش رو دیدم ....پرسیدم ماهی داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بله .....گفتم چندتا ؟ دوستم گفت یه دونه!
    گفتم: «تو که... تو که دوتا خریده بودی...»
    گفت: «آره ولی یکیشونو دادم به دختر خالم...»
    منو میگی انگار دنیا رو سرم خراب شده بود!
    فکرشم نمیکردم یه روز ماهی به این کوچولویی برام دردسر بشه!
    یهو یه فکری به سرم زد. یادم اومد دوستم اکواریوم داره اون خیلی ماهی دوست داره! رفتم در خونش و بلند داد زدم آکواریوم....
    آره آکواریوم همه داشتند به من نگاه میکردند ومنم داشتم میپریدم بالا آره همسایه بغلیمون آکواریم داره رفتم خونشون گفتم سلام همسایه! به کمکت احتیاج دارم! یکی از ماهیاتو بهم قرض می دی؟
    اونم لج کرده بود منم داشتم التماس میکردم فقط45دقیقه دیگه مونده بود که یهو خواهر کوچیکم سرشو از پنجره آورد بیرون و گفت تا 5 دقیقه دیگه سال تحویل می شه ها!
    دست خالی برگشتم سمت خونه! پله ها رو دویدم بالا!
    به هر دری زدم ماهی جور نشد. اما لحظه ی سال تحویل به خونه رسیده بودم و پیش خونواده م بودم! در این حین صدای توپ تحویل سال زده شد.
    همین که توپو زدن خواهرم با یه ماهی پلاستیکی اومد. اونو انداختیم توی اب حالا عیبی نداره! اینم یه جورشه دیگه! خلاصه که خاطره ی این سفره هفت سین چیدن واسه همیشه تو فکر هممون می مونه!

    خیلی زیباست..........افرین دوستانم

  5. #5
    شهرآگیم مهتاب آواتار ها

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۱
    محل سکونت
    همیشه پیش رفیقم نینی
    نوشته ها
    13,359
    نقل قول نوشته اصلی توسط محمدعلی جمالزاده نمایش پست ها
    داستان اول: هفت سین
    نویسندگان: مهتاب، مریم گلی، a2 ، tamiya، نسترن رنگارنگ


    فقط دو ساعت مونده بود تا سال تحویل و ما هنوز هفت سین نداشتیم. همه گیج ومات و مبهوت بودیم وبه دور خودمون می چرخیدیم. تو این فکر فکر بودیم که چه طور می تونیم یه سفره بندازیم! نرسیده بودیم کارای عید رو انجام بدیم، آخه یه چندوقتی مامان بزرگ مریض بود و مامان پیشش بود. گفتیم حالا که مامان بزرگ خوب شده و مامان اومده خونه شاید بشه یک سفره ی کوچولو بندازیم. اگر بدون هفت سین سال رو تحویل می کردیم خیلی دلم می سوخت. همین جوری که من و خانواده ام داشتیم فکر می کردیم که هفت سین از کجا بیاریم. با شجاعت تمام به سمت یخچال رفتم و با دیدن سیب سرخ و سالمی که مادر برای هفت سین اماده کرده بود حسابی کیفور شدم! خواهر کوچولوم از توی اتاق بدو بدو با یه مداد سبز اومد کنار گفت بیا آجی !
    تورو خدا بیا از اون سبزه خوشگلا برای من بکش. از همون سبزه ها که جلو گوسفندم میذاری نمیخوره! خندید و گفت زود باش منم با اون مداد یه سبزه خوشگل رو کاغذ کشیدم و بعد مداد رو گذاشتم کنارش...حالا سبزه هم جور شده بود گرچه مصنوعی بود، اما چاره ی دیگه ای نداشتم! نگام به ساعت بود یه ربع گذشته بود ساعت تیک تاک میکرد و با گذر ساعت تپش قلبم بیشتر میشد.

    یه هو خواهر کوچیکم با اون صدای قشنگش گفت مریم تو ام برو سنبل تو باغچه رو بکن و بیار این جا.......... مامان و بابا شما هم سفره رو اماده کنین! همه به فکر یه سفره ی هفت سین قشنگ بودند. زمان کم بود همه به سر عت کار ها رو انجام میدادند!
    حالا باید سیر پیدا میکردم... سفره هفت سین دون سیر که نمیشد! رفتم وکل آشپزخونه رو هول هولکی گشتم. آخرش زیر یخچالمون یک سیر پیدا کردم. تو اون زمان سیر برام مثل طلا بود! باتمام شوق پریدم پیش مامان وبابا وسیر رو گذاشتم رو قلبم و گفتم خداجونم دوستت دارم واسه خاطر همین یه ریزه سیر که داره می گنده!

    اینجا بود که چشم به گوشیم افتاد سیم کارتو درآوردم و یکی از سین هارو پیدا کردم! مامانم سیم کارت و دید و گفت این چیه دیگه ؟؟

    گفتم سیم کارت ..

    گفت پ ن پ من گفتم کارت شارژ..
    داداش بزگم یهو عصبانی شد وگفت آخه دختر سیم کارتم جز سین ها ست؟ چی کار میکنی تو دختر؟ اینجا جای بچه بازی نیست که! منم جلوش وایسادم وگفتم بهتر از هیچه که! عصبی شد و دستشو برد بالا منم رفتم تو فاز هندی وگفتم بزن داداش، بزن تا بفهمم چقدر دوستم داری! بزن تا بفهمم یک بزرگتر بالا سرمه و در کمال ناباوری داداشم منو بوسید و گفت پس بیا این سیب زمینی هم بذار تو سفره! توقع داشتم بزنه!
    پدرم وارد هال شد...چشمش به سیم کارت که افتاد زد زیر خنده...حالا نخند کی بخند! یه نگاه به ساعت رو مچش کرد و برق شیطنت از چشماش هویدا شد... فهمیدم میخواد چی کار کنه... ساعتو در اورد و گذاشت تو سفره!
    حالا سیب و سیر و سبزه و سیم کارت و ساعت داشتیم... همه اینها بودند اما یه **** دیگه! مادرم به شوخی گفت: « فقط سیبیل باباتون کمه!»
    بابا هم در کمال ارامش یه تار سیبیل گذاشت توسفره!
    صدای خنده من و مادرم و خواهر کوچولوم بود که بلند شده بود!

    یه باری بابام رفت سمت کتش و برگشت. من فکر کردم عیدی تو راهه! سوئیچ ماشین....اره دیگه داره جور میشه
    وای همه سینا امدن ... مامانم گفت «تمام سینها جور شد به لطف شیطنت شما ... ببینم جای ماهی چی میذارین؟!»

    یهو متوجه شدم که ماهی گلی نداریم! اگر خواهرم میفهمید خونه رو روی سرش میذاشت! در حالی که یک ساعتو نیم به تحویل سال مونده بود دویدم بیرون. بابا گفت : « کجا میری؟ » منم همون طور که داشتم می دویدم داد زدم « الان بر میگردم بابا » و بعد زدم تو کوچه....
    اینجا بود که شانس آوردم! اخه آقا قاسم فقط یه دونه ماهی براش مونده بود! همین جور که داشتم شاد و خندون می رفتم تا ماهی رو بذارم سر سفره یه هو ماهی قرمز از دستم افتادو مُرد. حالا نمی دونستم چی کار کنم. با خودم گفتم ای ماهی رو می ذارم توی تنگو می برم تا سال تحویل بعد وقتی سال تحویل شد می ندازمش دور و یه ماهیه دیگه می خرم ..اما نه نمیشد. ای وای زمان نداریم برای سال تحویل حالا چی کار کنیم؟!
    با خودم گفتم برم از دوستم یکی از ماهیاشو قرض بگیرم! دویدمو دویدم سر کوچه رسیدم دوستمو با باش رو دیدم ....پرسیدم ماهی داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بله .....گفتم چندتا ؟ دوستم گفت یه دونه!
    گفتم: «تو که... تو که دوتا خریده بودی...»
    گفت: «آره ولی یکیشونو دادم به دختر خالم...»
    منو میگی انگار دنیا رو سرم خراب شده بود!
    فکرشم نمیکردم یه روز ماهی به این کوچولویی برام دردسر بشه!
    یهو یه فکری به سرم زد. یادم اومد دوستم اکواریوم داره اون خیلی ماهی دوست داره! رفتم در خونش و بلند داد زدم آکواریوم....
    آره آکواریوم همه داشتند به من نگاه میکردند ومنم داشتم میپریدم بالا آره همسایه بغلیمون آکواریم داره رفتم خونشون گفتم سلام همسایه! به کمکت احتیاج دارم! یکی از ماهیاتو بهم قرض می دی؟
    اونم لج کرده بود منم داشتم التماس میکردم فقط45دقیقه دیگه مونده بود که یهو خواهر کوچیکم سرشو از پنجره آورد بیرون و گفت تا 5 دقیقه دیگه سال تحویل می شه ها!
    دست خالی برگشتم سمت خونه! پله ها رو دویدم بالا!
    به هر دری زدم ماهی جور نشد. اما لحظه ی سال تحویل به خونه رسیده بودم و پیش خونواده م بودم! در این حین صدای توپ تحویل سال زده شد.
    همین که توپو زدن خواهرم با یه ماهی پلاستیکی اومد. اونو انداختیم توی اب حالا عیبی نداره! اینم یه جورشه دیگه! خلاصه که خاطره ی این سفره هفت سین چیدن واسه همیشه تو فکر هممون می مونه!

    خیلی زیبا تمومش کردید استاد عمو
    چندتا نصیحت برا آبجی داداشای مجازیم
    نه از کتابه نه از جایی
    به عشق خودتون مینویسم
    1.خوشبختی توی کتاب نی برای خوشبختی توی اخلاقت بگرد و شاد باش
    2.همیشه برای پیشنهاد دوستی اول شوکول رد کن بیاد
    3. دست تو جیبی ومماخی وکچل باشی مهم نی مهم اینه کسی باهات دوسته دوستت داره محبت بر همه چیز اثر مثبت داره
    4.همیشه امیدت به خدا باشه...قرآن ونماز و واجبات یادت نره
    هوررررررررررررررررررررررر ررررا

  6. #6
    از بزرگان شهر مطهره سادات آواتار ها

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۱
    محل سکونت
    یزد
    نوشته ها
    7,179
    نقل قول نوشته اصلی توسط محمدعلی جمالزاده نمایش پست ها
    داستان اول: هفت سین
    نویسندگان: مهتاب، مریم گلی، a2 ، tamiya، نسترن رنگارنگ


    فقط دو ساعت مونده بود تا سال تحویل و ما هنوز هفت سین نداشتیم. همه گیج ومات و مبهوت بودیم وبه دور خودمون می چرخیدیم. تو این فکر فکر بودیم که چه طور می تونیم یه سفره بندازیم! نرسیده بودیم کارای عید رو انجام بدیم، آخه یه چندوقتی مامان بزرگ مریض بود و مامان پیشش بود. گفتیم حالا که مامان بزرگ خوب شده و مامان اومده خونه شاید بشه یک سفره ی کوچولو بندازیم. اگر بدون هفت سین سال رو تحویل می کردیم خیلی دلم می سوخت. همین جوری که من و خانواده ام داشتیم فکر می کردیم که هفت سین از کجا بیاریم. با شجاعت تمام به سمت یخچال رفتم و با دیدن سیب سرخ و سالمی که مادر برای هفت سین اماده کرده بود حسابی کیفور شدم! خواهر کوچولوم از توی اتاق بدو بدو با یه مداد سبز اومد کنار گفت بیا آجی !
    تورو خدا بیا از اون سبزه خوشگلا برای من بکش. از همون سبزه ها که جلو گوسفندم میذاری نمیخوره! خندید و گفت زود باش منم با اون مداد یه سبزه خوشگل رو کاغذ کشیدم و بعد مداد رو گذاشتم کنارش...حالا سبزه هم جور شده بود گرچه مصنوعی بود، اما چاره ی دیگه ای نداشتم! نگام به ساعت بود یه ربع گذشته بود ساعت تیک تاک میکرد و با گذر ساعت تپش قلبم بیشتر میشد.

    یه هو خواهر کوچیکم با اون صدای قشنگش گفت مریم تو ام برو سنبل تو باغچه رو بکن و بیار این جا.......... مامان و بابا شما هم سفره رو اماده کنین! همه به فکر یه سفره ی هفت سین قشنگ بودند. زمان کم بود همه به سر عت کار ها رو انجام میدادند!
    حالا باید سیر پیدا میکردم... سفره هفت سین دون سیر که نمیشد! رفتم وکل آشپزخونه رو هول هولکی گشتم. آخرش زیر یخچالمون یک سیر پیدا کردم. تو اون زمان سیر برام مثل طلا بود! باتمام شوق پریدم پیش مامان وبابا وسیر رو گذاشتم رو قلبم و گفتم خداجونم دوستت دارم واسه خاطر همین یه ریزه سیر که داره می گنده!

    اینجا بود که چشم به گوشیم افتاد سیم کارتو درآوردم و یکی از سین هارو پیدا کردم! مامانم سیم کارت و دید و گفت این چیه دیگه ؟؟

    گفتم سیم کارت ..

    گفت پ ن پ من گفتم کارت شارژ..
    داداش بزگم یهو عصبانی شد وگفت آخه دختر سیم کارتم جز سین ها ست؟ چی کار میکنی تو دختر؟ اینجا جای بچه بازی نیست که! منم جلوش وایسادم وگفتم بهتر از هیچه که! عصبی شد و دستشو برد بالا منم رفتم تو فاز هندی وگفتم بزن داداش، بزن تا بفهمم چقدر دوستم داری! بزن تا بفهمم یک بزرگتر بالا سرمه و در کمال ناباوری داداشم منو بوسید و گفت پس بیا این سیب زمینی هم بذار تو سفره! توقع داشتم بزنه!
    پدرم وارد هال شد...چشمش به سیم کارت که افتاد زد زیر خنده...حالا نخند کی بخند! یه نگاه به ساعت رو مچش کرد و برق شیطنت از چشماش هویدا شد... فهمیدم میخواد چی کار کنه... ساعتو در اورد و گذاشت تو سفره!
    حالا سیب و سیر و سبزه و سیم کارت و ساعت داشتیم... همه اینها بودند اما یه **** دیگه! مادرم به شوخی گفت: « فقط سیبیل باباتون کمه!»
    بابا هم در کمال ارامش یه تار سیبیل گذاشت توسفره!
    صدای خنده من و مادرم و خواهر کوچولوم بود که بلند شده بود!

    یه باری بابام رفت سمت کتش و برگشت. من فکر کردم عیدی تو راهه! سوئیچ ماشین....اره دیگه داره جور میشه
    وای همه سینا امدن ... مامانم گفت «تمام سینها جور شد به لطف شیطنت شما ... ببینم جای ماهی چی میذارین؟!»

    یهو متوجه شدم که ماهی گلی نداریم! اگر خواهرم میفهمید خونه رو روی سرش میذاشت! در حالی که یک ساعتو نیم به تحویل سال مونده بود دویدم بیرون. بابا گفت : « کجا میری؟ » منم همون طور که داشتم می دویدم داد زدم « الان بر میگردم بابا » و بعد زدم تو کوچه....
    اینجا بود که شانس آوردم! اخه آقا قاسم فقط یه دونه ماهی براش مونده بود! همین جور که داشتم شاد و خندون می رفتم تا ماهی رو بذارم سر سفره یه هو ماهی قرمز از دستم افتادو مُرد. حالا نمی دونستم چی کار کنم. با خودم گفتم ای ماهی رو می ذارم توی تنگو می برم تا سال تحویل بعد وقتی سال تحویل شد می ندازمش دور و یه ماهیه دیگه می خرم ..اما نه نمیشد. ای وای زمان نداریم برای سال تحویل حالا چی کار کنیم؟!
    با خودم گفتم برم از دوستم یکی از ماهیاشو قرض بگیرم! دویدمو دویدم سر کوچه رسیدم دوستمو با باش رو دیدم ....پرسیدم ماهی داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بله .....گفتم چندتا ؟ دوستم گفت یه دونه!
    گفتم: «تو که... تو که دوتا خریده بودی...»
    گفت: «آره ولی یکیشونو دادم به دختر خالم...»
    منو میگی انگار دنیا رو سرم خراب شده بود!
    فکرشم نمیکردم یه روز ماهی به این کوچولویی برام دردسر بشه!
    یهو یه فکری به سرم زد. یادم اومد دوستم اکواریوم داره اون خیلی ماهی دوست داره! رفتم در خونش و بلند داد زدم آکواریوم....
    آره آکواریوم همه داشتند به من نگاه میکردند ومنم داشتم میپریدم بالا آره همسایه بغلیمون آکواریم داره رفتم خونشون گفتم سلام همسایه! به کمکت احتیاج دارم! یکی از ماهیاتو بهم قرض می دی؟
    اونم لج کرده بود منم داشتم التماس میکردم فقط45دقیقه دیگه مونده بود که یهو خواهر کوچیکم سرشو از پنجره آورد بیرون و گفت تا 5 دقیقه دیگه سال تحویل می شه ها!
    دست خالی برگشتم سمت خونه! پله ها رو دویدم بالا!
    به هر دری زدم ماهی جور نشد. اما لحظه ی سال تحویل به خونه رسیده بودم و پیش خونواده م بودم! در این حین صدای توپ تحویل سال زده شد.
    همین که توپو زدن خواهرم با یه ماهی پلاستیکی اومد. اونو انداختیم توی اب حالا عیبی نداره! اینم یه جورشه دیگه! خلاصه که خاطره ی این سفره هفت سین چیدن واسه همیشه تو فکر هممون می مونه!

    حرف نداشت
    کسی چه میداند؟!؟!
    شاید شیطان عاشق حوا بود که برآدم سجده نکرد...!!

  7. #7
    داستان دوم: سیزده بدر خود را چگونه گذراندید؟
    نویسندگان: نانازی، مهتاب، Shaghayegh، sara1386، احمد رضا، نسترن رنگارنگ، mah monaa، محمدعلی جمالزاده، شهره

    روز شنبه 17 فروردین 1392 علی میره مدرسه. معلم درس انشاء همون روز موضوع انشا رو این تعیین میکنه «سیزده بدر را چطور گذراندید؟» علی شب در حالی که خانواده اش رفتن مهمانی و اون خونه تنهاست در خاطراتش غرق میشه:
    اون و خانواده اش از جمعه (9 فروردین 1392) در فکر یک سیزده بدر شاد و پرنشاط بودن و داشتن برای اون برنامه ریزی میکردن که ناگهان صدای زنگ در بلند شد. همه نگاهشون به اون سمت رفت. یعنی کی میتونه باشه؟ علی با عجله به سمت در رفت همین که در را باز کرد ناگهان اتفاق غیرمنتظره ای میفته که همه برنامه های سیزده بدرشون را به هم میریزه (ماشینشون خراب میشه و یکی از اقوام نزدیکشون فوت می کنه) اون هم کی؟ دائی مهدی تو شهر ماسوله پدر و مادر علی وقتی خبر فوت رو شنیدن سریع یک آژانس خبر کردن که برن به مراسم تشیع جنازه در این حین علی و خواهر کوچولوش که کلی نقشه برای سیزده بدر کشیده بودن خیلی ناراحت شدن خواهر کوچولوش بغضش ترکید و شروع به گریه کرد چون آژانس نمیاد بابا ی علی میره خونه همسایه دیوار به دیوارشون و بهش میگه چه اتفاقی افتاده و ازش میخواد که ماشینش رو به اونا بده تا برن ماسوله! اما همسایه خودش هم میخواد بره مسافرت. بالاخره توافق میکنن که سوار بر ون همسایه با هم برن ماسوله. همه سریع بار و بندیل رو میبندن میرن شهرستان ماسوله محل زندگی دائی مهدی تا تو مراسم ختم شرکت کنن.
    پس خانواده علی و همسایه سوار بر ون شروع میکنن به حرکت به سمت ماسوله. خانواده علی غمگین تو ون نشستن که ناگهان موبایل مادر زنگ می زنه. خدای من اسم دائی مهدی افتاده روی گوشی مادر! یعنی دائی مهدی از اون دنیا زنگ زده؟! مامان با ناراحتی جواب میده الو...... ناگهان همه میبینند مامان گوشی از دستش افتاد ... یعنی چی شده؟ علی میگه: مامان تو رو خدا چی شد؟ مامان میگه دایی مهدی پشت خطه! بابا گوشیو برمیداره تا ببینه جریان چیه,دایی مهدی شروع میکنه به خندیدن و میگه:ببخشید!!فقط میخواستم زود تر از سیزده بیاید ماسوله.
    حالا ون به ماسوله و جلوی خونه دائی مهدی رسیده اما هر چی در میزنن کسی در رو باز نمیکنه. شب شده و خونه در تاریکی محض فرورفته محله خلوته! ناگهان در خونه باز میشه. توی اون تاریکی شب در میان در شخصی قد بلند با لباس سفید ظاهر میشه. این مرد قد بلند سفید پوش کیه؟
    دائی مهدی قد کوتاه و تپله. همه نفس تو **** هاشون حبس شده! مرد سفید پوش نتونست خودش رو کنترل کنه و زد زیر خنده. اون مرد شوهر خاله علی بود و دائی مهدی فرستاده بود جلوی در تا شوخی کنه.

    علی داشت این چیزها رو تو دفتر انشایش مینوشت در نیمه شب که ناگهان یک شبح سفید تو حیاط میبینه خیلی میترسه اما پسر همسایه که رفیق علی هست و تو اون سفر همراهشون بوده خواسته بود شوخی کنه.
    موقع خوندن همین انشا هم سر کلاس پسر همسایه که اسمش مهرداد بود با علی خنده و ریسه رفتن سر کلاس و از کلاس اخراج شدن.
    قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.
    پایان

  8. #8
    شاهینی که پرواز نمی کرد

    پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.



    یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین*ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی*داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه*ای قرار داده تکان نخورده است.

    این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.



    روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر ** بتواند شاهین را به پرواز درآورد ...



    پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.

    صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.





    پادشاه دستور داد تا معجزه*گر شاهین را نزد او بیاورند.

    درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.



    پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟



    کشاورز گفت: سرورم، کار ساده*ای بود، من فقط شاخه*ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
    نویسنده:خودم

  9. #9
    یک روز استلا داشت برای خودش راه میرفت وقتی که توی یک کوچه ی خلوت رسید یکدفعه دید دیانا ایستاده و تا استلا ررو میبینه میگه بالاخره به هم رسیدیم و نیرو اش را در دستش جمع میکنه


    و استلا میگه بیلیویکس


    و تغییر شکل میده


    و به سمت دیانا نور هایش را پرت میکنه


    بعدش دیانا به سمتش گیاه پرت میکنه


    و استلا ضربه میخوره ولی از جاش بلند میشه و دیانا میگه زیاد تلاش نکن


    استلا میبینه که دیانا خیلی از اون سریع تره برای همین میگه بال های زومیکس و بال های زومیکس رو میپوشه


    بعدش استلا دوباره به سمتش نور پرت میکنه


    و وقتی که دیانا قدرتش رو جمع میکنه یه به سمت استلا پرت کنه


    ناگهان یک نور سبز همه جا رو فرامیگیره و مرگانای بزرگ و آئورو و نگهبان ها از داخلش بیرون میان


    دیانا میگه وای نه مرگانای بزرگ


    و مرگانا میگه دیانا مگه نگفتم دیگه دور و بر وینکسی ها نبینمت ؟
    و آئورو سرش رو پایین میندازه و میگه بازم برات متاسفم


    دیانا میگه متاسفم ملکه ی بزررگ ای مرگانای والامقام از این به بعد تا شما دستور ندادید دیگر حتی به فکر جنگیدن با وینکسی ها نمی افتم


    بعدش مرگانا از استلا معذرت خواهی میکند و میگوید مارا ببخشید
    و بعد دوباره به داخل نور سبز برمیگردند
    بعدش استلا لباس هاش رو عوض میکنه و به سمت خونه به راه می افته


    پایان بچه ها امید وارم کا رتون وینکس رو دیده باشید.:d

  10. #10
    بلوم و فلورا در آلفه آ

    یک روز بلوم و فلورا داشتند توی آلفه آ قدم میزد که یکدفعه آیسی و دارسی و استورمی پیداشون میشه

    Трикс сестры

    آیسی به طرف بلوم یخ پر میکنه ولی بلوم جاخالی میده و میگه مجیک وینکس چارمیکس و تغییر شکل میده

    بعدش به طرف استورمی میره تا به اون آتش پرتاب کنه ولی آیسی به طرفش یخ پرتاب میکنه و بلوم توی یخ ها گرفتار میشه و استورمی بلند میخنده
    فلورا عصبانی میشه و میگه مجیک وینکس چارمیکس و تغییر شکل میده


    بعدش به طرف اونها گیاهانش رو فوت میکنه


    در همین گیر و دار بلوم سعی میکنه که از توی یخ ها خودش رو خلاص کنه که ناگهان به یاد قدرتی که تغییر شکل چارمیکس بهش داده میفته و یک ورد میخونه و با آتش یخ رو آب میکنه


    بلوم خودش رو آزاد میکنه و با عصبانیت به آیسی و دارسی و استورمی آتش شلیک میکنه


    و اونها روی زمین می افتند و دارسی میگه بچه ها فرار کنید و اونها سریع از اونجا فرار میکنن

    بلوم و فلورا میخندند و با هم به اتاقشان بر میگردند و این اتفاق رو برای بقیه ی وینکسی ها تعریف میکنند



    پایان

  11. #11
    داستان سوم: ماجراهای سیزده بدر 1392 مهری خانم
    نویسندگان: شقایق، کیمیا، عفت، مونا، سعیده ، احمدرضا، مطهره سادات، نی نی توپولو، نسترن رنگارنگ، شقایق جون ، رقیه جعفری، نازنین زهره

    مهری با دست شکسته شب چهاردهم فروردین داشت میخوابید که ماجراهای روز گذشته (سیزده بدر) تو ذهنش مرور شد اولین چیزی که به ذهنش رسید دیر بیدار شدن ازخواب بود که از همون اول کلافه اش کرده بود و چون اون شب قبل خیلی برنامه ریزی کرده بود که باید همه چیز رو به موقع و سر وقتش انجام بده برای همین عجله عجله ای حاضرمیشه وسایل های جمع نشده ای را می دید که دیشب به خیال اینکه فردا صبح زود از خواب بیدار خواهد شد و بار و بندیل را می بندد در اتاقش رها کرده بود..
    چه عذاب آور همونطور که کلافه بود شروع کرد به حاضر شدن,انقدر با عجله اینکارو کرد که مانتوش به لبه ی تختش گیر کرد و پاره شد, مهری با عصبانیت گفت انگار همه چی قراره امروز خراب شه! بی اهمیت به مانتوش شروع به جمع کردن بقیه وسایل. توی راه همه ی وسایل بازی رو که آماده کرده بود با خودش مرور میکرد که یه وقت یکیش رو جا نذاشته باشه....همه چیز به خوبی پیش می رفت و مهری و خانواده اش رسیدن به محل مورد نظر و مهری با نارحتی فراوان .....داد زد مامان یک چیزیادم رفته (کفش اسپرتش واسه ی وسطی بازی کردن دسته جمعیشون که قرار هرسالشون بود). مهری از راه رفتن تو اب رودخونه همیشه لذت میبرد, رفت سمت رودخونه و تو دلش کلی خوشحال بود, به رودخونه که رسید پاش رو سنگای کنار رودخونه لیز خورد و پاش یه کوچولو درد گرفت ولی تمام لباساش خیس شد...مهری که دیگه تحمل این بدشانسی رو نداشت همونجا شروع کرد به گریه کردن مهری لباس خیسش رو عوض میکنه و تاب بازی میکنه تا اینکه ناگهان پسرخاله شیطونش رضا هوس میکنه اونو محکم هل بده و مهری که واقعا ترسیده بود داد میزنه مـــــــــــامـــــــــــ ـان
    اما رضا گوشش بدهکار نبود و داشت میخندید مهری بلند جیغ میزنه:رضاااااا اونطوری منو محکم هل نده.....ولی رضا اصلا گوش نمیکنه و میگه اشکال نداره اینطوری بیشتر حال میده پس مهری از تاب میفته و دستش میشکنه و کلی گریه میکنه و به رضا بد و بیراه میگه
    حالا که آخر شب شده داره به دست گچ گرفته اش نگاه میکه. خیلی از افراد دوست و فامیل و آشنا که این سیزده بدر با خانواده مهری اینا بودن رو گچ دست اون یادگاری نوشتن.
    گچ دست اون شد یک یادگاری از این سیزده بدر پر از بدشانسی اما کمی هم شیرین و به یاد ماندنی. مهری یک ناراحتی داره اینکه تکالیفی که گذاشت برای دقیقه نود مونده.
    اما رضای بیچاره دلش بدجوری گرفته که چه جوری از دل مهری دربیاره و داستان معذرت خواهی و دلجویی رضا از مهری ادامه دارد که در جلسه بعد خواهیم نوشت.............

  12. #12
    نقل قول نوشته اصلی توسط محمدعلی جمالزاده نمایش پست ها
    داستان سوم: ماجراهای سیزده بدر 1392 مهری خانم
    نویسندگان: شقایق، کیمیا، عفت، مونا، سعیده ، احمدرضا، مطهره سادات، نی نی توپولو، نسترن رنگارنگ، شقایق جون ، رقیه جعفری، نازنین زهره

    مهری با دست شکسته شب چهاردهم فروردین داشت میخوابید که ماجراهای روز گذشته (سیزده بدر) تو ذهنش مرور شد اولین چیزی که به ذهنش رسید دیر بیدار شدن ازخواب بود که از همون اول کلافه اش کرده بود و چون اون شب قبل خیلی برنامه ریزی کرده بود که باید همه چیز رو به موقع و سر وقتش انجام بده برای همین عجله عجله ای حاضرمیشه وسایل های جمع نشده ای را می دید که دیشب به خیال اینکه فردا صبح زود از خواب بیدار خواهد شد و بار و بندیل را می بندد در اتاقش رها کرده بود..
    چه عذاب آور همونطور که کلافه بود شروع کرد به حاضر شدن,انقدر با عجله اینکارو کرد که مانتوش به لبه ی تختش گیر کرد و پاره شد, مهری با عصبانیت گفت انگار همه چی قراره امروز خراب شه! بی اهمیت به مانتوش شروع به جمع کردن بقیه وسایل. توی راه همه ی وسایل بازی رو که آماده کرده بود با خودش مرور میکرد که یه وقت یکیش رو جا نذاشته باشه....همه چیز به خوبی پیش می رفت و مهری و خانواده اش رسیدن به محل مورد نظر و مهری با نارحتی فراوان .....داد زد مامان یک چیزیادم رفته (کفش اسپرتش واسه ی وسطی بازی کردن دسته جمعیشون که قرار هرسالشون بود). مهری از راه رفتن تو اب رودخونه همیشه لذت میبرد, رفت سمت رودخونه و تو دلش کلی خوشحال بود, به رودخونه که رسید پاش رو سنگای کنار رودخونه لیز خورد و پاش یه کوچولو درد گرفت ولی تمام لباساش خیس شد...مهری که دیگه تحمل این بدشانسی رو نداشت همونجا شروع کرد به گریه کردن مهری لباس خیسش رو عوض میکنه و تاب بازی میکنه تا اینکه ناگهان پسرخاله شیطونش رضا هوس میکنه اونو محکم هل بده و مهری که واقعا ترسیده بود داد میزنه مـــــــــــامـــــــــــ ـان
    اما رضا گوشش بدهکار نبود و داشت میخندید مهری بلند جیغ میزنه:رضاااااا اونطوری منو محکم هل نده.....ولی رضا اصلا گوش نمیکنه و میگه اشکال نداره اینطوری بیشتر حال میده پس مهری از تاب میفته و دستش میشکنه و کلی گریه میکنه و به رضا بد و بیراه میگه
    حالا که آخر شب شده داره به دست گچ گرفته اش نگاه میکه. خیلی از افراد دوست و فامیل و آشنا که این سیزده بدر با خانواده مهری اینا بودن رو گچ دست اون یادگاری نوشتن.
    گچ دست اون شد یک یادگاری از این سیزده بدر پر از بدشانسی اما کمی هم شیرین و به یاد ماندنی. مهری یک ناراحتی داره اینکه تکالیفی که گذاشت برای دقیقه نود مونده.
    اما رضای بیچاره دلش بدجوری گرفته که چه جوری از دل مهری دربیاره و داستان معذرت خواهی و دلجویی رضا از مهری ادامه دارد که در جلسه بعد خواهیم نوشت.............
    بچه ها خیلی خوب بود!
    بهتون خسته نباشید می گم!
    عااااااااالی بود! بهتون افتخار می کنم اهالی شهر مجازی!

  13. #13
    داستان چهارم: معذرت خواهی شگفت انگیز رضا از مهری
    تاریخ نگارش: یکشنبه 1392/01/18
    نویسندگان: ستاره، مطهره سادات، ساجده نقاش شهر مجازی، هدیه 79، عفت، نسترن رنگارنگ، نازنین زهره، مهتاب، احمدرضا، فاطمه سنچولی، آریانا 1384، رها ، شهره، دلارا، سعیده، زهره تنها، نی نی توپولو، سارا 1386 و محمدعلی جمالزاده

    رضا با یک شاخه گل نرگس میره در خونه مهری اینا برای عذرخواهی بابت ماجرای سیزده بدر. بعد از یکمی این پا اون پا کردن زنگ در رو میزنه بعد از دو دقیقه مهری در رو باز میکنه رضاهم یکدفعه شوکه میشه و گل رو مستقیم میاره جلو گل هم میخوره تو صورت مهری جوری که یکمیش میره توی دهنش. مهری خنده اش میگیره اما برای اینکه رضا پررو نشه به روش نمییاره و و بدون اینکه گل رو بگیره در رو باز میزاره و میره تو خونه و میگه مامان رضا اومده رضا از پله ها داره بالا می ره که پاش به لبه در گیر میکنه میخوره زمین جلو پاش یه میخ بوده وشلوارشو پاره میکنه اما متوجه نمیشه بعد همین طور که داره میره بالا مامان مهری میاد و به رضا میگه:سلام رضاجون خوش اومدی بیا بیا این جا بشین تا مهری خودش بیاد پایین نمیدونم امروز چرا یکمی اخمو شده تو اینجا بشین من صداش میکنم مامان مهری رفت تو اتاق مهری
    مهری که بیرون اومد رضا نگاهش به مهری می افتد.
    وای که دلش میخواست زمین دهن باز کند و رضا شیرجه بزند به اعماق زمین.
    مهری سگرمه هایش را تو هم میکنند و به حالت قهر به اتاقش باز میگرده رضا دست خودش نبود ولی فوری از جاش بلند شد وصدا زد:مهری! مهری باهمون حالت اخمو سرشو برگردوند اما شلوار رضا که پاره شده بود بدجور خندش اورد ولی جلوی خودش رو گرفت حالا رضا و مهری تو پذیرایی نشستن
    رضا میخواد کاری کنه که دل مهری باهاش نرم بشه رضا با صدای آرومی میگه : مهری جان من خیلی متاسفم.. من نمیدونم اونروز چی شد ؟ .. فقط میخواستم یک کم باهات شوخی کنم. مهری یه لحظه دلش برای رضا میسوزه .... دلش نمیاد رضا رو اینجوری ببینه. یه دفعه رضا میگه : مهری میای بریم توی حیاط به یاد گذشته ها با هم توپ بازی کنیم
    مهری میخنده و میگه: باشه ولی به شرط این که دیگه مواظب باشی ها! حالا مهری و رضا تو حیاط هستن برای توپ بازی اما خوب دست راست مهری شکسته پس مهری قبول میکنه و قرار میشه فقط با دست چپش که سالمه به توپ ضربه بزنه و با پاش مهری و رضا دارن تو حیاط توپ بازی میکنن توپ مال مهریه
    اون هم توپ با ارزش و خیلی گرون قیمت و زیبا سرگرم بازی شده بودند که یهو رضا یه ضربه نسبتن محکمی به توپ میزنه که میری خونه همسایشون هردوشون مات ومبهوت مونده بودن چون همسایشون شهرستان بوده وقرار نیست به این زودی هابرگرده رضا به ناچار برای نجات توپ با ارزش مهری میره خونه همسایه اون هم از دیوار که ناگهان با یک سگ نگهبان بزرگ مواجه میشه!

    یک سگ نگهبان سیاه بزرگ! بیایید از زاویه دید مهری قضیه رو ببینیم

    مهری فقط میشنوه که رضا داد میزنه ای وای سگ! الآن منو میخوره!
    داره منو گاز میگیره مهری به دادم برس!
    چه حالی شود مهری با شنیدن این فریاده رضا حتی چند بار سعی میکنه از دیوار بیاد بالا اما از دید مهری سگ پای رضا رو گاز میگیره! مهری فقط چشمان وحشت زده رضا رو میبینه!
    اما آیا این حقیقت داره؟! نه اصلا
    همسایه همین دیشب از سفر اومده بی سر وصدا
    اما اون طرف دیوار خونه همسایه: رضا که با وحید پسر همسایه حسابی صمیمیه میگه سگتونو بیار یکی کمی پارس کنه من مهری رو بترسونم و خودمو براش عزیز کنم تا حسابی منو ببخشه در همین حین مهری چوبی را به هوا پرتاب میکنه به خونه همسایه اما چماق میخوره تو شونه رضا و او در حالی که درد میکشه و ناله میکنه به زحمت از بالای دیوار خودشو به خونه مهری اینا میرسونه اینطوری رضا هم تنبیه میشه بخاطر این همه اذیتی که مهری رو کرده! غروب خورشید رضا خیلی مظلوم شده بود!رضا بازور به خونه مهراینا میرسه. مهری هم وقتی اوضاع اون رو میبینه خیلی میترسه! فوری رضا رو میگیره باصدای لرزان میگه رضا..رضا....
    رضا میخنده ومیگه دیدی برات مهمم بگو منو بخشیدی! مهری میگه باشه بخشیدمت
    و در پایان مهری رضا رو که شاد و شنگول تشریف دارن بدرقه میکند.
    پایان
    ویرایش توسط محمدعلی جمالزاده : یکشنبه ۲۵ فروردین ۹۲ در ساعت ۰۵:۳۴ قبل از ظهر

  14. #14
    داستان پنجم: داستان آذرنوش و همه بچه های زلزله زده بوشهری و مدرسه ای که باید دوباره آن را ساخت

    نویسندگان: دلارا، نسترن رنگارنگ، تامیا، سعیده، شهره، احمدرضا، عطاءا... ، نی نی توپولو، dock1389، فاطمه سنچولی، منصوره، کوه و محمدعلی جمالزاده

    عمو مهربان خسته و کوفته بعد از یک سفر طولانی به اولین پناهگاه زلزله زدگان بوشهری رسید که ناگهان چشمش به یک دختر بچه افتاد که در گوشه ای نشسته و داره گریه میکنه. اسم این دختر بچه آذرنوشه. عمو مهربان میره جلو و میبینه دختر بچه یکی از دستاش تا ارنج باند پیچی شده است و لباس و سر و صورتش پر از گرد و خاکه! دختر بچه متوجه حضور عمو مهربون میشه. سرش رو از روی زانو هاش بلند میکنه و معصومانه با چشمای پر از اشک به عمو خیره میشه. عمو ازش میپرسه چی شده عزیزم؟ یه قطره اشک از چشم دختر بچه میچکه و اروم سرش رو به طرف تختی که یه زن روی اون خوابیده بود برمیگردونه و میگه اون مادر منه که موقع زلزله خواب مونده بوده و حالا دیگه چشمهاشو باز نمیکنه... عمو دلداریش میده و دست دختر رو میگره و با خودش میبره. در راه مرتب فکر میکنه که چطور میشه به این دختر و همه بچه های زلزله زده بوشهری امید به زندگی رو برگردوند؟! عمو مهربان به این فکر میفته که مثل بچه های "کارگاه داستان نویسی شهر مجازی" با کمک بچه های زلزله زده بوشهری یک داستان بنویسه و همه بچه های زلزله زده تو آفرینش این داستان مشترک همکاری کنن. داستانی که بچه های بوشهری مینویسن اینه:
    بزرگترهای شهر امید به زندگی رو از دست دادن کسی به خاکبرداری و بازسازی خونه ها کمک نمیکنه
    اما بچه ها میخوان برن مدرسه
    مدرسه ای که خراب شده و نیاز به بازسازی داره و چون بزرگترها انگیزشونو از دست دادن خود بچه ها دست به کار میشن.

    زندگی واقعی اینطوریه که وقتی همه چیز در جو رکود، سکون و ناامیدیه تنها کارکردن و فعال بودن باعث ایجاد امید میشه
    پس بچه های بوشهری تصمیم میگرن مدرسه شونو خودشون بسازن. آذرنوش هر روز میومد آجر رو آجر گذاشتن بچه ها رو میدید اما غصه دار مادرش بود و کمکی نمیکرد از یک طرف تعداد بچه ها برای تموم کردن مدرسه کافی نبود و از طرف دیگه یک روز یکی از بچه های پایگاه که دستش تو زلزله شکسته بود بهش گفت: اذرنوش تو که سالمی بیا به من کمک کن بند کفشم رو ببندم میخوام برم کمک کنم مدرسه مون ساخته بشه.

    این حرف و تلاش و امید بچه ها خیلی رو آذرنوش اثر گذاشت.
    با خودش گفت: وای نگاه کن همه دارن کمک میکنن و تلاش میکنن اون وقت من این جا زانوی غم بغل گرفتم و انرژی بقیه رو هم میگیرم!
    بعد تو دلش به خدا گفت: خدا جونم هوامو داشته باش و مواظب مادرم باش. من دارم میرم کمک کنم.
    آذرنوش میتونست کمکی به ساخت مدرسه نکنه اما به محض کمک کردن حال خودش بهتر شد و تحمل نگرانی مادر براش آسونتر شد.
    در پایان خداوند به پاداش این امید و تلاش آذرنوش مادرش رو به زندگی برگردوند.
    کار و تلاش ما آدمها در موقع ناراحتی و غم همیشه تاثیر خوبی داره هم برای خودمون و هم برای دیگران.
    وقایع تلخ و غم انگیز زندگی میگذرن مهم اینه که امیدمونو از دست ندیم و به زندگی ادامه بدیم.
    عمو مهربان، بچه های زلزله زده بوشهری و همه شما خوانندگان این داستان به خوبی میدونید که این فقط یک داستان نبود بلکه حقیقت زندگی بود.
    ویرایش توسط محمدعلی جمالزاده : یکشنبه ۲۵ فروردین ۹۲ در ساعت ۰۴:۲۱ قبل از ظهر

  15. #15
    داستان ششم: آش نذری زهرا برای فاطمیه

    نویسندگان: نی نی توپولو، احمدرضا، تامیا، نسترن رنگارنگ، ملیکا میسمی، نازنین زهره، حنانه 2000 ، یانگوم بزرگ، شیما سادات، #مانی# ، نازی و محمدعلی جمالزاده

    خانواده زهرا اینا برنامه داشتن تا هر سال شب شهادت حضرت فاطمه (س) آش نذری بپزن و تو محل پخش کنن اما امسال مادر زهرا بیمار شده بود و در بیمارستان بستری بود. پس زهرا نذر کرد که برای سلامتی مادرش آش نذری بپزه. امسال همه کارها انقدر گره خورد و به دقیقه 90 کشید که نتونستن مواد لازم برای آش رو جمع کنن و حالا غروب روز قبل از شهادته و داره بارون میاد. خاله زهرا اومده و چون از نذر زهرا خبر داشته مقداری از لوازم آش رو آورده اما اصل کار یعنی حبوبات آش مونده زهرا با خودش فکر میکنه غمی تو دلش میشینه میگه نکنه من نتونم نذرمو ادا کنم یعنی خدا کمک میکنه ؟ تو همین فکر بود که یه دفعه صدای زنگ خونه در اومد. زهرا یک دفعه از جا پرید و بدو بدو رفت به سمت در دید دوستش مریم که همسایه دیوار به دیوارشون میشد با مامانش اومدن و یه گونی نسبتا متوسط لوبیا آوردن آخه همیشه همسایشون وقتی به روستاشون میرفتند از لوبیاهای خوب و مرغوبشون برای زهرا اینا میاوردند بعد که کیسه را گرفت خوشحال به خانه آورد و دوباره به فکر فرو رفت دوباره زنگ درزده شد زهرا در را باز میکنه میبینه یکی از دوستای جونجونیشه که یک کیسه هم در دستشه زهرا میپرسه کیسه چیه تو دستت؟ دوستش میگه شنیدم میخوای نذر کنی برات یک کیسه عدس اوردم زهرا کیسه را میگیره بسیار تشکر میکنه و میاد خونشون با خود میگه فکر کنم خدا میخواسته این نذر انجام بشه با کمک خاله و همسایه ها آش نذری رو آماده میکنن. حالا بوی بارون و خاک نم خورده و آش نذری محله رو فراگرفته بود زهرا شاد و خندان آش رو هم میزد و از ته دل واسه شفای مامان دعا میکرد.
    خانم همسایه : زهرا جون عزیزم خسته شدی قبول باشه ان شاالله مامانت هرچه زودتر میاد خونه گل
    زهرا: مرسی ...قبول حق.............شماهم زحمت کشیدی ان شاا.... به خواسته هاتون برسید
    خانم همسایه : زهرای گلم حالا نوبتی هم باشه نوبت پخش کردن نذری بین مردمه .........ظرف واسه اش میخوایم اماده کردی دخترم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    زهرا .........اندوهگین شد ...........ظرف؟!
    خانم همسایه که متوجه شد از جا بلند شد گفت: اشکال نداره من میرم میارم و از خانم احمدی هم خواست که مقداری ظرف تهیه کنند همین طور که زهرا داره تو پخش اش نذری کمک میکنه تلفنش زنگ میزنه
    صدای مادرش رو از پشت گوشی میشنوه: الو زهرا جان
    _ مامان شمایی؟ مامان خوبم خوبی؟
    _ آره عزیزم من بهترم دکتر گفته دوروز دیگه مرخص میشم داری آش رو پخش میکنی نه؟
    _ آره مامان از کجا متوجه شدی؟
    _ خاله به من گفت
    زهرا خدا رو هزاران بار شکر میکنه که به این زودی نذرشو قبول شد و با لبخندی بر لب میره تا آش رو بین اهل محل توزیع کنه.
    ویرایش توسط محمدعلی جمالزاده : یکشنبه ۲۵ فروردین ۹۲ در ساعت ۰۵:۳۵ قبل از ظهر

  16. #16
    شهراد جوجه آواتار ها

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۱
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    4,543
    سلام بچه ها وآقای جمالزاده داستاناتون خیلی خیلی قشنگ وعالیه.خسته نباشید وموفق باشید.
    ومن يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب

    كسي كه تقواي خدا پيشه كند ، خداوند براي وي چاره اي ميسازد و از همانجايي كه گمان ندارد به او روزي مي دهد

    خداوندا!! به من عمري عطا كن كه هر چند كوتاه به اندازه همه اوليا و دوستانت از ابتدا تا انتهاي خلقت پربركت شايسته و مايه افتخار يك بنده مخلص تو باشد

  17. #17
    داستان هفتم: سیاوش شاعر و مریم ریاضی دان
    نویسندگان: نی نی توپولو، مهتاب، مطهره سادات، احمدرضا، Adril ، ملیکا میسمی، tamiya ، Shaghayegh ، دلارا، شهره، مبینا 12 ، یانگوم بزرگ، mina ، جواد بابایی و محمدعلی جمالزاده

    خانواده ای صاحب یک دوقولو می شوند این خانواده بسیار فقیر است بنابراین مجبور می شوند قل پسر را به خانواده ای پولدار بفروشند برای خرج زندگی.
    حال خانواده مانده است و یکی از دوقولوها و قل دیگر در خانواده ای پولدار است. دوقولوها هرکدام درشرایطی کاملا متفاوت بزرگ می شوند. دختر در خانواده فقیر بزرگ می شود و با خیاطی زندگی را سپری می کند تا اینکه یک روز به طور اتفاقی متوجه استعداد شگفت انگیزش در درس ریاضی می شود دختر این استعداد را پرورش میدهد با خواندن کتابهای خودآموز ریاضی به تسلط زیادی در این درس میرسد. در همین سنین نوجوانی تصمیم میگیرد خودش به دیگران آموزش دهد و پولی هم از آن راه در می آورد راستی اسم این دوقولوها سیاوش و مریم است. دوست مریم که از وضعیت مالی خانواده او خبر دارد به او پیشنهاد میکند که به پسر یکی از آشنایان ثرتمندشان ریاضی درس دهد. این پسر همان سیاوش است در اولین ملاقات آن دو، هم دختراسترس داشت وهم پسر. خلاصه این که وقتی در باز میشود هردوی آنها که هول کردند با هم میگویند سلام. مریم شروع می کند به درس دادن اما سیاوش حسابی لذت میبرد. سیاوش خیلی سخت مسائل ریاضی را یاد میگیرد زیرا استعداد او در شعر و شاعریست. روزی سیاوش به مریم میگوید: فکر کنم خیلی صبردارین!!؟؟مریم میپرسد چرا؟؟ سیاوش: آخه من چند بار جواب این مسئله رونفهمیدم شما باز برام توضیحش دادین ولی من باز نفهمیدم!! مریم برای چند لحظه مات ومبهوت مانده بود. مریم پیشنهاد میکند که اگر سیاوش مساله ها را درست حل کند میتواند همه دفتر شعرش را برای او بخواند و مریم هم با اشتیاق فراوان گوش خواهد کرد و سیاوش که همیشه دنبال شنونده خوبی برای شعرهایش میگشته از این پس با اشتیاق به درس ریاضی توجه میکند.

    یک روز بعداز درس وقتی سیاوش شروع به خواندن شعرش کرد حس عجیبی به مریم دست داد شعر درباره فقر بود!سختی ها!رنج ها!
    روزی مریم وقتی دید سیاوش خیلی به لحظ فکری تحت فشاراست و راه حل مساله های ریاضی کلافه اش کرده از ورزش موردعلاقه سیاوش میپرسد وسیاوش درجواب میگوید والیبال ومریم میگوید چه جالب ورزش موردعلاقه من هم والیباله!

    سیاوش توپی میاورد و این دو شروع میکنند به بازی کردن طوری که یادشان میرود زمان دارد میگذرد همین طور زمان سپری میشده که ناگهان چشم مریم میخورد به ساعتش و اینکه دیرش شده و فوری باید برود درعین حال که داشت به طرف اتاق میرفت که وسایلش را جمع کند ساعتش میفتد و ساعت عزیز یادگار پدرش که در آن حک شده بود مریم و سیاوش میشکند سیاوش یک لحظه چشمش به ساعت مریم میفتد و از او میپرسد اسم برادرت سیاوشه؟ مریم آهی میکشد ومیگوید من با داداشم دوقلو بودم اما به دلیل مشکلات مجبوربودن برادر منو به یک خونواده پولدار بفروشن سیاوش جلوتر میره ساعت را برمی دارد وباساعتی که پدرش برای تولد20سالگیش یادگار گذاشته بود مقایسه میکند شبیه هم بودند و در هردوشون حک شده بود مریم و سیاوش!
    زندگی گاهی اوقات درست در لحظه ای که انتظارش را نداریم و به نحوی که نمیتونیم حدس بزنیم چیزی را که میخواهیم به ما میدهد.
    تاریخ نگارش داستان: دوشنبه 26 فروردین 1392 هجری خورشیدی ساعت 18 تا 20

  18. #18
    شهراد sara1386 آواتار ها

    تاریخ عضویت
    بهمن ۱۳۹۱
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,902
    سلام استاد خسته نباشید... داستان هفتم رو خوندم خیلی قشنگ بود... انگاری هرچی بچه ها جلوتر میرن داستانهاتون زیباتر و بهتر میشه ... من نتونستم چند جلسه تو کلاسها شرکت کنم... خیلی هم ناراحتم... ولی همیشه بعدش میام و داستان رو میخونم... امیدوارم همه موفق باشند...
    خدا آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا....زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
    یکی آهسته می گوید....کنارت هستم ای تنها
    و دل آرام می گیرد . . .

  19. #19
    تازه وارد sara banooo آواتار ها

    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۲
    محل سکونت
    شیراز وووووووووووو
    نوشته ها
    324
    سلاااااااااام بچه ها ماه مهربونی مبارک

  20. #20
    Banned

    تاریخ عضویت
    اسفند ۱۳۹۱
    محل سکونت
    ساوه شهر یاقوت های سرخ
    نوشته ها
    2,904
    ممنون

 

 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •